تلخ وشیرین94

دوستانه

تلخ وشیرین94

دوستانه

انبه، پادشاه میوه ها


20422122617313724516321115920861472481918293

انبه را «پادشاه میوه ها» می خوانند. به خاطر اینکه حاوی خواص درمانگر فوق العاده ای است. انبه به مدت قرن ها در طب سنتی فرهنگ های مختلف استفاده شده و مصرف غذایی آن نیز بسیار معمول بوده است. گفته می شود که بودا زیر درخت انبه مراقبه می کرد.

انبه سرشار از ویتامین های A، B6 ،C ،E و K و همچنین پتاسیم، فسفر، آهن، کلسیم، فیبر و انواع آنتی اکسیدان ها است. این میوه بدن به قلیایی شدن بدن، کاهش وزن، کنترل دیابت، هضم غذا و تمیزی پوست کمک زیادی می کند. در این مطلب می خواهیم به گوشه ای از خواص این میوه بپردازیم تا تشویقی باشد برای مصرف بیشتر آن. لطفاً با ما همراه باشید.


 

ادامه مطلب ...

همدلی در تمام دستگاه ها وجود دارد

شنبهوزیر اطلاعات در جمع مردم و مسئولان شهرستان فیروزکوه

همدلی در تمام دستگاه ها وجود دارد

 

حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدمحمود علوی وزیر اطلاعات عصر امروز (6 شهریور 95) در جمع مردم و مسؤولان شهرستان فیروزکوه با اشاره به سفر خود به استان قم افزود: در رواق امام خمینی (ره) حرم حضرت معصومه (س) گفتند که همه جای اطراف ایران صدای انفجار می‌آید؛ اما در ایران طی این سه سال روز‌به‌روز این کشور امن‌تر شده است.




  ادامه مطلب ...

داستان مرد خوشبخت



 

 

 

داستان مرد خوشبخت

 

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ یک دانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید،شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه

رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم

و بخوابم! از خداچه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!